تبليغاتX
سخن دل
سخن دل
سخن دل
      مرگ احساس...
  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 (14:58)
پشت نبض کدوم احساس

شقایق زندگی می کرد؟

که حتی دست نیلوفر سراغ آن نمی گیرد

که حتی ناله بوف هم نوای عشق می گیرد

پشت مرگ کدوم دیوار

احساست فرو ریخته؟

که حتی دل می گیرد

اینطرف تر دیگر ، نه شقایق دارد

و نه حتی نیلوفر ، سراغ عشق می گیرد!

اینجا دست آسمان کوتاست ، و باران هم نمی بارد...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      براي بودن با تو...
  پنجشنبه یکم اسفند 1387 (21:15)

براي بودن با تو، ازهمه دل مي برم

قيد دنيا مي زنم ، بي تو من نمي مونم

به خدا ميميرم و دق ميكنم، اگه چشمات و نبينم

شك نكن ، حتي يه لحظه بي تو من زنده بمونم

براي بودن با تو ، خورشيد و از روز مي گيرم

تا خود خدا بفهمه ، آسمون من تويي، بي تو ميميرم

خوب من غصه نخور ،غمتم، جون مي خرم

براي بودن با تو، شب و از شب مي گيرم

از درخت آسمون،واسه چشمات گل ستاره مي چينم

نازنينم بخند، شادي هاتو به يه دنيا نمي دم

گل من، نميزارم تورو از دلم  بگيرن

الهي اون روز بميرم، اگه دستات و نگيرم

براي بودن با تو، توي حادثه مي مونم

كه شايد اين دم آخر، دستاي تو رو بگيرم

مهربونم، من و با خودت ببر، توي كهكشون رويا

نمي خوام تو خواب و رويات، يه نفر جز من ببينم

براي بودن با تو، دل به گريه ها مي دم

تا دلت به رحم بياد،دستاتم منو بخواد،ديگه تنها نمونم

براي بودن با تو،از همه دل مي برم

قيد دنيا ميزنم، بي تو من نمي مونم...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      صداي بيد مجنون...
  پنجشنبه یکم اسفند 1387 (16:53)

"تقدیم به تنها امید زندگیم"

با توازشب زدگي هاي دل رسوايم

از صداي هق هق شب هايم، من سخن مي گويم

گوش كن..

با تو از زمزمه راز و نياز با دل عاشق و غم پرور خويش

در نهانخانه اين سوته دلان، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو از حادثه تشويش و دل پريشاني اين شبهايم

از صداي نفس ظلمت و ياس، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو از قلب شقايق از صداي بيد مجنون

كه چه عاشق به خدا مي رسد و مي رقصد، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو از بغض قناري در درون قفسي تير و تنگ

از كبوتري كه بي پرواز است، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو ازنغمه رودي خاموش از كويري خشك و بي آب و علف

كه در آنها فقط نور خدا مي پاشد، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو از يك دل بشكسته سبو و هزاران آه خفته در گلو

از صداي ضربان مرده ام كه به دستان تو جان ميگيرد، من سخن مي گويم

گوش كن...

با تو از بي سر و ساماني اين قلب خموش، من سخن مي گويم

آخرين دقايق عمر من است و دلم عاطفه را كم دارد

با تو از لحظه تكرار وجود از نگاهي كه ز من دزديدي، من سخن مي گويم

گوش كن...

شايد دگر وقتي نپايد تا چنين آرام و ساكت

در كنار قاب عكست با خيالت ،من سخنها گويم

گوش كن...   

 

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      ز دست يار...
  پنجشنبه یکم اسفند 1387 (16:48)

دلم تب دار و بيمار است

هواي آسمان دارد

در اين غمخانه پر درد

غم و گريه فغان دارد

دگر مهري نمي رويد

غمي در دل نهان دارد

صداقت مرده و انگار

زمين قبر وفا دارد

كسي آئينه اي آرد

كه دل درد زمان دارد

نه از درد و نه از درمان

غم ياري به سر دارد

كه در چشمان شيدايش

هزاران حيله ها دارد

برو از قلب بي تابم

دل ما هم خدا دارد

دلم تب دار و بيمار است

هواي آسمان دارد

ز دست يار گريزان است

غم و گريه فغان دارد...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      پدر...
  شنبه بیست و سوم آذر 1387 (20:16)
همیشه زندگی را هر طور که خود خواستم ترجمه کردم

حتی اگر تفسیری نادرست از لحظات پر خطر داشتم باز هم جای پایم را محکمتر کردم

و بی اعتنا به آهنگی که چه شیرین بود اما در لفافه ای از خشم و غرور پدرانه

حتی به عقب بر نگشتم

و امروز کوه همیشه استوارم حتی با وجود تلاطم دل دریائیت باز هم همیشه محتاج عشق بازییت

با ساحل چشمانم هستم .

به صلابت صدایت سوگند که تنها

کعبه دل و یگانه شاهکار خلقتی، عطوفت پنهان شده پشت این همه غرور و خشم به اندازه وسعت

کویر و ستارگانش زیباست،به تنهایی قسم اگر روزی مرا از خود برانی تنهای تنها می شوم .

و در نهایت سکوت می میرم ، با همان دستان پینه بسته ات هنوز هم موهایم را نوازش کن

من همان خردسال بزرگ شده ام که قدم برداشتن را به من آموختی

اما برایت هنوز هم یک کودکم به پاکی لحظات کودکیم سوگند که لحظه ای دور از شما قلبم را از حرکت باز می دارد،

و مرا به خاموشی می سپارد.

به شکوه و عظمت نام بلندت که لایق ستایشی

و تنها تک خال دل برای بودن...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      یگانه معبود...
  شنبه بیست و سوم آذر 1387 (19:48)
وقتی برایت از سکوت شب می نویسم

می دانم که ندای درونم را می شنوی

وقتی اشک گرمم روی گونه های همیشه خشکم می چکد و  

آه سردم را به وجود پر از گناهم گره می زند،

می دانم که تو هم مرا می شنوی

هر چند که دلم از صدای جای پایت خالی باشد، می دانم که جای پایت همیشه قبل از من می ماند

و برایم بهترین را می خواهد،

آرزوی پر از آرزویت را ببخش،که اینچنین بی پرده سخن می گوید،

اما نازنینم جز تو کسی را محرم حریم تنهاییم نمی دانم

می دانم که همیشه با منی، حتی اگر من از تو خالی باشم باز هم بدون حظورت پوچم

و اگر تو بخواهی هیچ می شوم

دستان حقیرم اگر امروز تو را می نویسند، برای آن است که می دانند اگر تو نخواهی راهی برای به رقص در آوردن قلم بر کاغذ ندارند

وجودم از وجودت جاریست و از تو پیوند می خورد

نازنینم،این وجود بی وجود همیشه از تو می خواند...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      تقدیم به تمام مادران خوب دنیا
  چهارشنبه ششم آذر 1387 (16:36)
از آن زمان که چشم گشودم،اولین دستانی که مرا نوازش کرد

دستان پر از مهرو محبت تو بود،تویی که عاطفه مادریت را به پایم ریختی

و قلب کوچکم را روز به روز با ریشه جانت پیوند زدی

و نفس گرمت را به وجود بی وجودم بخشیدی

"مادرم" گناه را به جان می خرم،کفرش به کنار

اما تنها خدای من بر زمینی

آن بهشت موعود که نویدش را می دهند در چشمان همیشه نگرانت خلاصه شده

روزی هزاران بار قدمهایت را بوسه باران می کنم و دستان مهربانت را سایه بان تن همیشه خسته ام

تا شاید زخم های زمانه بر تنم التیام بخشد

قسم به اسمت که نام بلندت،سرود تمام آهنگهای تنهاییست

و تنها شاهد صدای نبضم،غزل اشکهای مادرانه توست

شب زنده داریها و دل نگرانیهایت را به دنیا نمی دهم

که تویی الهه سراسر نیازم،و تنها نتی که همیشه بر ساز دل خوب می نشیند

به آیه،آیه های قرآن که ای پاک ترین موجود زمینی،

می پرستمت و با عشق می بویمت

خدا را به پیشگاه زیباترین لحظات می خوانم که تو خلاصه تمام لحظاتم هستی

و همیشه در خاطرم جاودان...  

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      همین حالا...
  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 (13:50)
امروز را می شمارم

دیروز را از خاطراتم قلم می زنم

باشد که امید مرا به فردا نزدیک کند

می دانم که فردا هم خدا با ماست

همه اینها بهانه است،

فرار از دیروز ، شتاب از امروز

و حتی رسیدن به فردا

 من بلاتکلیفم ، و میان تمام روزها و

ثانیه ها معلق مانده ام

همین حالا به فریادم برس

که لحظه ای دیگر ، دیر است... 

هنوز هم لحظاتم تو را نفس می کشند

و ترنم صدای تو را در گوشم زمزمه می کنند

همین حالا صدایم کن ،

که لحظه ای درنگ،مرا از شنیدن صدایت محروم می کند

من هنوز منتظرم...

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      دی ماه...
  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 (15:27)
بارها می گفتم دی ماه فصل سردیست

که در آن قلبها یخ زده است ، فکرها پوسیدست

و زمین پیشکش خاموشیست

خوابش طولانیست ، و هوا سنگین است

بار ها می گفتم دی ماه فصل سپیدیست ،

ولی غمگین است

در پس چهره او ناله بی تابیست

بارها می گفتم دی ماه...نه خدایا غلط است

یک تولد در پیش است ، با ورودش زمین گرم شدست

دلهره بر حنجرش حبس شدست

بار خدایا...حکم من از رای بی منطق چه است؟

می دانم که زمین دلگیر است ،

می دانم که هوا پر کینه است، اما

ماه دی ، نه دلگیر است ، نه

غمگین است ، نه سنگین

ماه دی ...فصل یک طلوع تازست

فصل خوشبختی و نور است

فصل گرمای پر از احساس است

فصل شیدایی یک رویا است...

عاشقانه دوستت دارم فصل سرما

 

| نوشته شده توسط آرزو زینلی
      تنها به جرم بیگناهی...
  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 (15:5)
یا رب:

گناهم اینبار در عین بی گناهیست

یا رب:

گناهم تنها همین است ،

قلبم گرفتار کسی است

روحم اسیر بی وفاست

جانم غریب و بینواست

یا رب :

دلم محکوم عاشقیست

جرمم تنها همین است

راه نجات،بیگمان مرگ است

| نوشته شده توسط آرزو زینلی